عماد الدين حسن بن علي الطبري
497
مناقب الطاهرين ( فارسي )
روزى پيش ابو بكر و عمر حاضر بوديم كه خالد بن الوليد در آمد قطب آسياب در گردن انداخته و پيچيده و استغاثهء بسيار بكرد و شروع كرد در مساوى امير المؤمنين عليه السّلام . ابو بكر از وى پرسيد كه : تو را چه رسيد ؟ گفت : به طائف بودم به طلب مرتدّان . چون بازمىآمدم ، در راه على و عمّار و مقداد و ابو ذر غفارى و زبير بن العوّام و دو جوان ديگر با وى بودند بر سر چشمهاى از آب نشسته بودند . على درع رسول بر دوش گرفته و اسب آنجا بداشته بود . چون مرا بديد عتابى بسيار با من بكرد . من با لشكر فرود آمدم . چندانكه تواضع و خدمت مىكردم سود نمىداشت . گفت : تا چند ايذاى شيعهء من كنى ؟ ! من از سر غرور درشتى كردم . از آن سبب در خشم رفت و چون شير بجوشيد و مرا گفت كه : تو كه باشى كه نام من به بدى در دهان تو بگردد و بد من و مواليان من گويى ؟ ! بر فور من سوار شدم . على عليه السّلام برجست و مرا از اسب فرو كشيد تا به آسياب حارث بن كلده و سنگ آسياب دور كرد و قطب از آسياب از مضيق خويش بكشيد و در گردن من انداخت و مرا به ملوم خلق بكرد . و آن قطب آهنين در دست وى چون علك « 1 » نرم كرده بود يا شمع در آفتاب . و لشكر من از ترس وى چنان بودند كه پندارى ملك الموت را بديدند . و شجاعان عرب صد مرد جمع آمدند تا از گردن من بيرون كنند نتوانستند . مرا يقين شد كه آن از سحر كرده است چنان كه هاشميان كنند . پس ابو بكر و عمر هر يكى در حقّ على عليه السّلام چيزها مىگفتند كه اين مرد فتنهها رها نخواهد كرد تا ما با وى چنين و چنين كنيم . و قيس بن سعد بن عباده را بخواندند و خبر على عليه السّلام پرسيدند . گفت :
--> ( 1 ) - علك : سقّز .